حسن وحسین وحسناءحسن وحسین وحسناء، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

خاطرات سه قلوهای دلبندمون

سه قلوها و مامانشون

حاضر گفتن دخمل خوشکل مامانیم(حسنا,)

روز ٢٧ اردیبهشت بود که بی بی تون اومده بود خونمون بنده خدا همه کارای خونه رو انجام داد تا شما تو دل مامانی راحت باشین واذیت نشین ............. از همون اول صبح حسنای گلم شیطونی میکرد ومیرفت زیر شکم مامانی هی  با پاهات میزدی تا اینکه مامان دردش گرفت  مامان که دوستت داره اذیتش نکن بچه خیلی دوستت دارم قربونت برم  بوووووووووووووووووووووس.................. حسابی بیای سرت  شلوغه همه  منتظره اومدنتن اخه یکی یدونه مامانی هستی ولی لوس نشی هااااااااااااااااااا        ...
12 آذر 1390

یه اتفاق خیی جالب که خیلی وقته مامانی منتظرشه

سلام وصدسلام به نی نی ای خوشکل موشکلم......... اخه مامان فداتون بشه امروز که دیگه هفته ٢٤ تموم کردم بالاخره تونستم حرکتتونو از بیرون شکمم ببینم نمیدونین چه حسی داشت اینقد ذوق کردک اشک تو چشای مامانی جمع شدم خیلی انتظار کشیدم که به این روز رسیدم... صبح امروز بود که داشتم فیلم میدیدم دیدم دارین ورجه ورجه میکنین گفتم دقت کنم شاید دیدمتونعین ماهی تو دل مامانی شنا میکردن زود زنگ زدم به بابا احمدتون وبی بی وبشون  این خبرو دادم ..   بابایی هم که خیلی دوستتون داره  دیشب اینقد ماچ ماچتون کرد که من حسودیم شد ههههههههههههه امروز رفت براتون اینترنت شارز کرده که من بیام خاطراتتونو اینجا براتون بنویسم من وبابا اح...
12 آذر 1390

یه اتفاق خیی جالب که خیلی وقته مامانی منتظرشه

سلام وصدسلام به نی نی ای خوشکل موشکلم......... اخه مامان فداتون بشه امروز که دیگه هفته ٢٤ تموم کردم بالاخره تونستم حرکتتونو از بیرون شکمم ببینم نمیدونین چه حسی داشت اینقد ذوق کردک اشک تو چشای مامانی جمع شدم خیلی انتظار کشیدم که به این روز رسیدم... صبح امروز بود که داشتم فیلم میدیدم دیدم دارین ورجه ورجه میکنین گفتم دقت کنم شاید دیدمتونعین ماهی تو دل مامانی شنا میکردن زود زنگ زدم به بابا احمدتون وبی بی وبشون این خبرو دادم .. بابایی هم که خیلی دوستتون داره دیشب اینقد ماچ ماچتون کرد که من حسودیم شد ههههههههههههه امروز رفت براتون اینترنت شارز کرده که من بیام خاطراتتونو اینجا براتون بنویسم من وبابا احمد میمیریم ب...
12 آذر 1390

حاضر گفتن دخمل خوشکل مامانیم(حسنا,)

روز ٢٧ اردیبهشت بود که بی بی تون اومده بود خونمون بنده خدا همه کارای خونه رو انجام داد تا شما تو دل مامانی راحت باشین واذیت نشین ............. از همون اول صبح حسنای گلم شیطونی میکرد ومیرفت زیر شکم مامانی هی با پاهات میزدی تا اینکه مامان دردش گرفت مامان که دوستت داره اذیتش نکن بچه خیلی دوستت دارم قربونت برم بوووووووووووووووووووووس.................. حسابی بیای سرت شلوغه همه منتظره اومدنتن اخه یکی یدونه مامانی هستی ولی لوس نشی هااااااااااااااااااا ...
12 آذر 1390

ترس از زود بدنیااومدنتون ودلوابسیای مامانی

سلام کوچولوهای فضولم........ اخه چرا اینقد مامانیو اذیت میکنین روز ١خرداد ابتدای ٧ماهگیتون بود که تو دلم بودین ودرد اومد سراغم نمیدونین چقد گریه کردم گفتم اگه الان اینقد زود بیاین  ممکنه زنده نمونین زبونم لال همینجور نگرانتون بودم همون روز رفتم بیش بی بیتون شب که دردم شدید شد دایی عمادتون اومد دنبالمون وبا ماشین رفتیم بیمارستان درجا بم سرم وصل کردن وبابایی هم از خونه اومد بیمارستان فرداش که رفتم  دکتر گفت باید دو سه روزی تو بیمارستان بستری بشم که شما زود بدنیا نیاین خلاصه کلی مامانی عذاب دادین روزایی که بیمارستان بودم خیلی بهم سخت گذشت نی نی ای زیادی تو اتاقی که بودم بدنیا اومدن یکیشون نی نی دوستم وحیده بود که اسمشو زینب گ...
12 آذر 1390

سیسمونی نی نی های خوشکلم

سلامی به گرمی خورشید وپتوی گلبافت بقول دختر دایی تون آتنا: امروز٣تیرماهه ویه روز میشه که رفتم تو هفته ٣٠ ...خانم دکتر گفته دیگه شمارش معکوسه مامانی وبابایی خیلی منتظرتونن دعا دعا میکنیم تا اخر هفته ٣٠ بدنیا نیاین دکتر گفته تا هفته ٣٢ بمونین تو وضعیت خوبی بدنیا میاین وتودستگاه نمیرین از هر چی بگذریم سخن سیسمونی قشنگتره ...بی بی تون یه سیسمونی خیلی خوشکل براتون خرید یکی از تختاونو با هم میبینیم    ...
12 آذر 1390

ترس از زود بدنیااومدنتون ودلوابسیای مامانی

سلام کوچولوهای فضولم........ اخه چرا اینقد مامانیو اذیت میکنین روز ١خرداد ابتدای ٧ماهگیتون بود که تو دلم بودین ودرد اومد سراغم نمیدونین چقد گریه کردم گفتم اگه الان اینقد زود بیاین ممکنه زنده نمونین زبونم لال همینجور نگرانتون بودم همون روز رفتم بیش بی بیتون شب که دردم شدید شد دایی عمادتون اومد دنبالمون وبا ماشین رفتیم بیمارستان درجا بم سرم وصل کردن وبابایی هم از خونه اومد بیمارستان فرداش که رفتم دکتر گفت باید دو سه روزی تو بیمارستان بستری بشم که شما زود بدنیا نیاین خلاصه کلی مامانی عذاب دادین روزایی که بیمارستان بودم خیلی بهم سخت گذشت نی نی ای زیادی تو اتاقی که بودم بدنیا اومدن یکیشون نی نی دوستم وحیده بود که اسمشو زینب گذاشتن روز ...
12 آذر 1390