چجوری شد که خدا شما سه تاخوشکلارو بهم داد
داستانش طولانیه براتون مینویسم موقعی که بزرگ شدین بیاین اینارو بخونین که ببینین چقد خدا مامان وبابا احمد دوست داشته که یه بچه های شیرینیو مثل شماها بهشون داده........
اول همه اینکه قبل از شماها یه خواهر یا برادر تو دلم بود ولی خدانخواست وازمون جداشدبعدش من وبابا احمد خیلی بیقرار اومدنتون بودیم وشب وروز از خدامیخواستیم که شماها رو بمون بده....
ماه محرم بود که تو شبهای روضه ودعا از امام حسین طلب کردم یه نی نی سالم بهمون بده ونذر کردم که اگه پسر بود اسمشو حسین بزاریمتو این ماه مبارک بود که مامانی بعدش امتحانای اخر دانشگاشو دادو لیسانسشو گرفت ماه بعدش فهمیدیم که یه نی نی تو راه داریم2ماه گذشت دکتر تو دلمو که نگاه کرد گفت یه دونه نیست خدا 2تا به شما داده از بینتون این 2تا یه خواهر ویه برادر بودین ماه بعد دکتر گفت اه اینا که 3تان ودادشیتونم که قایم شده بود اومد پیشتون حالا دیگه من وبابا احمدتون 2تا پسر داشتیم ویه دختر.......
اینجوری شد که زنگیتون تو دلم شروع شد وروز بروز برا عزیزتر وعزیزتر میشدین
الهی قربونتون برم
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)



چجوری شد که خدا شما سه تاخوشکلارو بهم داد
